یکی از پرحاشیه ترین شاهان تمام ادوار تاریخ ایران مظفرالدین شاه است. مردی که به دلیل سال‌ها زندگی در حرم خانه ناصری وقتی به حکومت رسید هرچند به ظاهر فردی میانسال بود اما در واقع کودکی بیش نبود. اقدامات کودکانه او پس از بازگشت از سفر اروپا هنوز که هنوز است مورد توجه مردم قرار دارد. یکی از نخستین  کارهای مظفرالدین شاه پس از بازگشت از سفر فرنگ که می توان آن را نخستین هوس  بچگانه اجرا شده از سوی وی از منظر صرف هزینه نیز دانست، ایجاد باغ وحش در تهران بود.امری که ناشی از بازدید او از چند باغ وحش شهرهای مختلف اروپا در طول سفر پرخرج و بدون فایده او به این قاره بود. البته او تنها به این باغ وحش به چشم یک سرگرمی می نگریست و چون هیچ اطلاعی از نحوه اداره آن نداشت، نحوه اداره این مجموعه خود حواشی تامل برانگیز بسیاری را در دوره مظفری ایجاد کرد.

دزدی از حیوانات

بر اساس اطلاعات به جا مانده از آن زمان حیوانات باغ وحش از نظر خورد و خوراک در نهایت پریشانی و زحمت و مشقت بودند. دلیل این امر نیز عدم توجه شاه بدین موضوع نبود بلکه علت دزدی مدیر و کارکنان باغ وحش از بودجه تعیین شده برای غذای حیوانان بود. این دزدی بدان حد گسترده بود که بسیاری از حیوانات در همان ماه های اول تاسیس باغ وحش خصوصی مظفری از شدت گرسنگی تلف شدند و باقی مانده حیوانات نیز حال و روز خوشی نداشتند.در این بین  وضعیت شیر مورد علاقه  شاه نیز  با سایر حیوانات فرقی نداشت و کارکنان باغ وحش  در اغلب زمان‌ها بودجه تعیین شده برای خوراک این حیوان  مورد نظر شاه را نیز در جیب می‌گذاشتند . سرانجام نیز شیر مورد علاقه شاه بر اثر گرسنگی همچون بسیاری دیگر از حیوانات باغ وحش تلف شد. امری که مشکلات ویژه ای برای مئدیر باغ وحش ایجاد کرد زیرا چند روز بعد اعلام شد که

مظفرالدین شاه قصد بازدید از  باغ وحش و تجدید دیدار با حیوانات خاصه شیر محبوب خود را دارد.

در پوست شیر شدن

رئیس باغ موقعی که  ایتن خبر را شنید، برنامه‌ای ریخت تا شاه متوجه مرگ شیر نشود. او به یکی از کارکنان باغ وحش دستور داد تا ضمن رفتن در پوست شیر در گوشه لانه حیوان نشسته و به هنگام عبور شاه سری تکان داده و غرشی کند تا شاه تصور کند شیر زنده است. آن مرد نیز چنین کرد و شاه نیز متوجه تقلبی بودن شیر نشد. البته ماجرا بدین جا ختم نگردید چون وقتی رییس باغ  به طرف قفس شیر بازگشت تا از آن مرد بخواهد از پوست شیر خارج شود،با صحنه عجیبی مواجه شد. او دید که  یک پلنگ هم آرام در  قفس شیر نشسته است. ریس که از ماجرا بی‌خبر بود با داد و فریاد سایر کارکنان باغ را احضار کرد تا مرد در لباس شیر رفته را نجات دهند که به ناگاه پلنگ به حرف آمد و گفت که  نترسید،من فلانی هستم. بدین گونه بود که رییس باغ وحش مظفری متوجه شد که برخی از کارکنان وی نیز همانند خودش بی‌رحم بوده و از اغلب حیوانات باغ وحش تنها پوستی باقی مانده است.

* در ستون خواندنی های تاریخ  روزنامه  قانون مورخ 6اردیبهشت ماه منتشرشد.