میرزا محمد تقی خان امیرکبیر هر چند دوره به نسبت کوتاهی را به عنوان صدر اعظم ایران فعالیت کرد اما در همین دوران خدمات بسیاری انجام داد. خدماتی که باعث شد وی به یکی از برترین سیاستمداران مردم گرای تمام ادوار تاریخ ایران تبدیل شده و الگوی سیاستمدار ایران دوست و ضد بیگانه شناخته شود. تبدیل شدن امیرکبیر به الگو تنها بر اثر فعالیت های مصلحانه او در دوران امیر نظامی و سپس صدر اعظمی نبوده است بلکه انعکاس اخبار و روایات مربوط به اقدامات خیرخواهانه او در طول ادوار بعد و صد البته عملکرد ناصحیح و دور از وطن دوستی اغلب جانشینان میرزا محمد تقی خان در سال های بعد به ویژه در ایام حکومت قاجارها بر ایران نیز در این راه موثر بوده است.

  وجوه ناشناخته امیر

 حاج محمدتقی جورابچی نویسنده کتاب «حرفی از هزاران کاندر عبارت آمد» که در اصل روایتی از وقایع رخ‌داده در تبریز و رشت حدفاصل سال‌های 1326- 1330 هجری قمری است یکی از افرادی است که برخی از اقدامات قابل توجه امیرکبیر را برای نخستین بار مکتوب کرده تا دیگران با خواندن آنها به وجوه ناشناخته امیر کبیر پی ببرند. به طور مثال او در صفحه 48 کتاب خود که در سال های پس از انقلاب به کوشش نشر تاریخ ایران در اختیار عموم قرار گرفته پس از ذکر حوادثی از وقایع عصر مشروطیت  به مقایسه امیرکبیر با صدراعظم‌های بعدی پرداخته و می‌نویسد:«صد حیف که آن وعده‌ها همه بی‌اصل شد و آن زحمت‌ها که کشیده و آن خون‌ها که ریخته شد، باز آخر نگذاشتند عدالت اجرا شود. آن وزرا که در تهران بودند- امیربهادر و مشیرالسلطنه و غیر آنها- آبروی دولت ایران را در میان جمیع دولت‌ها بردند، و چقدر صدمه زدند آنها و کیسه خودشان را پر کردند.آن وزیرها که در سابق بودند باعث ترقی ایران بودند .»

  تاجر و امیر

جورابچی ادامه می دهد:«در زمان ناصرالدین شاه که مرحوم میرزا تقی خان امیرکبیر بود، از معاصرین آن زمان نقل می کردند: یک نفر تاجر بارهایش را به اسلامبول فرستاده و کشتی در دریا غرق شده بود. آن تاجر به تهران برگشت  و  به نزد امیر آمد که: مال من در دریا غرق شده، باید مال مرا بگیری. امیر گفته بود: در دریا غرق شده، دزد نبرده که من آدم فرستاده، از دزدها بگیرند. تاجر گفته بود: من نمی‌دانم، باید تو مال مرا بگیری. گفته بود: فردا بیا، فردایش رفته بود. امیر کاغذی به سلطان عثمانی نوشته و به تاجر داد و گفت: این را به اسلامبول ببر و به سلطان برسان و از او جواب بخواه! آن تاجر به اسلامبول رفته و کاغذ را داده بود. بعد از او پرسیده بودند: مال تو چقدر بود؟ پس تمام و کمال پول او را قدری هم اضافه داده بود. اعیان از امیر پرسیده بودند: چه نوشته بودی؟ گفته بود: نوشته بودم در سکه خود سلطان البرّین و خاقان البحرین سکه زده ای، یا خاقان البحرین را از سکه ات بردار یا اینکه مال‌های این را بده. سلطان عثمانی دیده بود علاج ندارد، پول را داده بود.»

*در ستون خواندنی های تاریخ  روزنامه  قانون مورخ 29فروردین ماه منتشرشد.