گاهی نوشتن آنقدر سخت است که انسلان هرکار کند و هرچه بنویسد، بازهم نمی­تواند به درستی حق مطلب را ادا کند. از دیروز حدود ساعت 2صبح که محسن را به اتفاق سایر دوستان در بیمارستان جوادالائمه(ع) برای همیشه تنها گذاشتم تا لحظاتی که این متن را می­نویسم، شاید بیش از 20بار دست به کیبورد رایانه بردم و چند کلامی نوشتم اما بعد از لحظاتی پاک کردم. پاک کردم چون آن نوشتار نه در حد ادای دینی هرچند کوچک  به محسن، مرد همیشه آرام اما دل زنده اصلاحات خراسان بود و نه دل من را به عنوان رفیقی که دیگر نمی تواند این یار 20ساله را ببیند و با او همکلام شود، اندکی تسلا می­داد. مطمئنم این نوشتار هم ادای دین درستی به او نیست زیرا هرچه از خوبی و صفا و مردانگی و هرچه از بزرگی او بنگارم باز اندکی از دریا نیست. محسن بحرینی به واقع برای من مثال بارزی از آنانی هستند که مولانای بلخی از ایشان به عنوان «رفیقان جانی» یاد می­کند. رفیقانی که به روایت مولانا آنقدر ارزش دارند که اگر همه چیزت را برای آنان بدهی باز هم کم است. البته این تعبیر مولانا بی­دلیل هم نیست چون این رفیقان خود پاک باختگان رفیق هستند و از نثار هر آنچه دارند در راه رفیق راه ابا ندارند. و این درست همان چیزی بود که در سال های طولانی آشنایی من با محسن بحرینی عزیز،بارها و بارها به چشم دیدم و به گوش شنیدم. محسن به واقع یک رفیق جانی کامل نه تنها برای من بل برای تمام اهل اصلاح خراسان و حتی برای تمام اهل خراسان و مشهد بود. این را از آن جهت می­گویم که بارها و بارها مخاطب درد دل هایش درباره اقشار مختلف مردم این خاک پاک بودم. آری محسن بحرینی ،برای من یک رفیق جانی کامل بود که هرچند دیگر کالبدش با من و سایر رفقا همراه نیست اما به طور حتم روح بلندش همراهمان است تا راهش را که همان صداقت در عین مردم داری است به فراموشی نسپاریم. پس یادت گرامی ای رفیق جانی.

*این یادداشت در صفحه نخست شهرآرا مورخ 20دی ماه 1396 منتشر شد.